خرید بک لینک

درباره سایت

نبود تو...

امکانات وب

از تو،

شبی جا مانده در من،

که صبح نمیشود...

***

یه گل میشناختم،

پژمرده شده بود از بی توجهی...

قهر بود با آفتاب و نور...

لج کرده بود انگار...

میگفت تشنه نیستم!

من میدیدم حال دلش خوب نیست!

اما...

به بهونه ی قوی شدن،

حذف کرده بود آدما رو از دنیاش...

خسته بود از اون همه ندیدن اما سکوت کرده بود!

سرد بود...

کلافه بود...

دلتنگ بود!

راستش شبای زیادی زل میزد به مآه و میگفت؛

پس کی میاد شازده کوچولو؟

مغرور بود...

نمیگفت چرا کسی مواظبم نیست!

دنبال شازده کوچولوش میگشت بین ستاره ها و سیاره ها...

وقتی دلش میشکست،

خیره میشد به مآه و میگفت؛

من میدونم فراموشم نکرده!

میاد!

شازده کوچولوی مهربونم،بالاخره میاد!

یه شب که خواب بود و داشت از سرما میلرزید،

شازده کوچولو از راه رسید و شال گردنشو،

انداخت رو شونه های گل...

گل آروم گرفت و آروم خوابید!

شازده کوچولوش موند!

بعد از اون،

حال گل،

همیشه خوب بود!

آخه الکی که نبود...

یکی بود که صادقانه تا تهش پیش گل بود...

گل که تنها نبود!

حالا دیگه شازده کوچولوش بود!

همیشه بود!

برچسب: نویسنده: متین اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:48

صفحه بندی